...چند سالی است که اینجا فریاد می زنم ... این چاه من است
خدایا یه بار گفتم من غلط کردم ! تو درستش کردی ... به خدا یه عمر نوکرتم خدا .... چه کردی .... خدایا من خیلی شرمندتم ... اما خیلی بزرگی که سربلندم کردی . اون عذاب وجدان کوفتی و دردی رو ازم گرفتی ... خدایا ببخشید که آدم نیستم ... تو آدمم کن ... مدت ها بود این حد از غم و غصه را تجربه نکرده بودم . حتی نمی توانم درباره اش فکر کنم . حالم خوب نیست . فقط از خوشی ها و حاجت ها اشانتیونش رو می دی به ما دیگه ؟؟؟ خیلی دلم گرفته ازت ! از خودت و کلهم بنده هات !!! خیلی هوامونو نداری ................................................................................................. بنده های بی کس و تنهات رو به کی پاس می دی آخه ؟؟؟ مثلا اینجوری روی خوش نشون نمی دی، اشک ما رو درمیاری بریم پیش کی شکایت ؟؟؟ حق داری ... نمی دونی مظلوم گیر افتادن چه مزه ای داره ... نمی دونی ظلم چه مزه ای داره ... آخه تو خدایی رو زمین نیستی حواستم نیست به بنده هاییت که فقط تو رو دارن ! خدایا این روزا فکر میکنم اونایی که کیلو کیلو حق الناس گردنشونه ، تو رو مصادره کردن ! نذار باورم بشه ...
می دونی روز مادر نتونی واسه مادرت هدیه ای بگیری چه مزه ای داره ؟ می دونی دست خالی جلو مادرت باشی چه مزه ای داره ؟ نه ... آخه تو لم یلد ولم یولدی ... مامانم قربون دستات برم ... کی میاد اون روزی که یه تیکه جواهر برات بخرم . کی می شه ما هم یکم از این دنیا حقمونو بگیریم ... تویی که تو دلای شکسته ای بشنو... می دونی ، بعضی آدما هستن ... فقط تو رو دارن ... تو غماشون ، شادیاشون ، خستگی هاشون ، خوشی هاشون ... هی به تو فکر می کنن . اگه همه عالم دلشون به آدما خوشه ، اونا دلشون به خوشه . خواهش می کنم ازت ، هواشون رو داشته باش ، بهشون حال بده ، اونا رو به جایگاهی که حقشونه برسون ... دل آدم چیز حساسیه . بهتر بگم دل من . را به را می گیره ! را به را غصه می خوره . یه شعری پشت یه کامیونی بود همیشه می خندیدم بش اما حالا می بینم پر مغز بوده . می فرماید : لوتی! خودت آنقدر زیبا جهانت را چرا زشت آفریدی ؟؟؟؟؟ خدایا بی نهایت ازت ممنون و متشکرم ... خدایا اگه دست داشتی من دستت رو می بوسیدم اما تو مجرد و غیر مادی هستی ... خدایا امروز خیلی روز خوبیه برای من . خدایا یکی از آرزوهای منو برآورده کردی . خیلی دوستت دارم . دلم می خواد امروز یه چیزی بین مردم خیرات کنم ... به این امید که بقیه دعاهام رو هم مستجاب کنی ... می دونی سایز آرزو ها که واسه تو فرقی نداره . مثلا چه منفجر کردن یه سری آدم ظالم و تروری ست باشه و چه یه مسافرت باحال ... دنیا از اونجایی که مال خود شماست فرقی براتون نداره که ، همه کار می تونی انجام بدی . به هر حال خدای خوب و عزیزم که می دونی اینجاها هستی اما نیستی ! می خوام بدونی که درسته خیلی خوشحالم و ممنونم ازت اما در تک تک لحظه های از این به بعد مثل اون بچه هایی که تازه افتادن به تاتی تاتی کردن ، دو دستی منو بگیر یا من دو دستی تو رو می گیرم ... قدر یه پلک زدن منو رها نکن . دیشب تا پاسی از شب بیدار موندم واسه اینکه با وجود تمام مشکلاتی که نتم داشت ، پیج فی سبوکم رو حذف کنم . در آخرین مرحله فی سبوک پرسید دلایلتون برای این کار رو بگید و من گزینه ی " در فی سبوک احساس امنیت نمی کنم " رو زدم . بعد توضیح میاد که ما فلان تدبیر امنیتی رو اندیشیدیم ... چه کردیم ... مثل این آدمهای بدبختی که لاوشون داره ولشون می کنه هستا ، هی می گه من که برات چه می کنم و چه نمی کنم ... من برات که گل می خرم ... بذارم بری ؟؟؟ بعد اینو رد می کردی ، یه دیو سه سر دیگه میومد جلوت ، عکس یه مشت از فرندامو گذاشته می گه : این و این و این " دلشان برایت تنگ خواهد شد فلانی ! برایش پیغامی بفرست ." خلاصه یک ننه من غریبم بازی درآورد که نگوووو . بعد مگه می شد حذف رو تایید کنی ! یک لحظه توهم زدم نکنه خود شخص آقای فی سبوک عاقشقم شده می ترسه دیگه من عکسای خوشکل مامانی براش نذارم ؟؟؟!!! En tous cas ۱ ما حذفش نمودیم ! بعد شروع کرد ایمیل من فدایت شوم فرستادن Alors۲ ما اصلا هم دلمون نسوخت . خیلی هم حس خوبی داریم ... این اواخر خیلی از فی سبوک کشیده بودم . من اومدم همه اون آدمهایی که نمی خوام رو تو یه دسته گذاشتم بعد عکسام رو نمی ذارم اونا ببینن ُ دیشب دیدم مرتیکه،ُ فی سبوک رو میگم ، یه سری از عکسام رو واسه همه نشون می داده !!! اینقدرررررر کفرم دراومد که این کارو کردم ! از این بگذریم ... دیروز ... چیزهایی خیلی بدی به گوشم خورد ! یکی یه حرفایی بهم زد که چار ستون بدنم لرزید ... درباره یک آدمی که من می شناسم ... وای خدایا ... حرفهایی که ... آی آدم هایی که دارید این پیج رو می خونید جان مادرتون از رو ظاهر قضاوت نکنید ! تو رو به خدا نگید فلانی چه آرومه ، مظلومه حتما آدم خوبیه ، به قرآن اینجوری نیست . سرم سوت کشید ... چه قدرررررر همه و همه دارن به انحطاط کشیده می شن . دیگه حرفی ندارم . یعنی واقعا واژه ها از بیان عمق فاجعه عاجزن .... خدایا همه اونهایی که الان پاکدامن هستند رو از بدی ها حفظ بفرما . خدایا همه نوجوون های ما رو در راه راست و درست قرار بده و همیشه حافظ و نگهبان ما در تک تک ثانیه ها باش و ما را به جایی ببر که خود می پسندی ... سالی مک براید در اتاق مطالعه اش ، تنها با جنتل من سرسخت داستان یعنی همون دشمن عزیز ... یک آرتیستیک کیس و چند ماه بعد ... فالینگ این لاو فور اور ! بله ! خوب با وجود مشتی جنتل منگ و جفنگ من و داغون من و ... تا شعاع چندین کیلومتری خودم آیا من نباید دپرس بشم ؟؟؟ خوب یعنی چی ؟؟؟ منم دلم می خواد از اتاق مطالعه شماره ۵۰۵ رو بگیرم ، بعد خدمتکار یک دکتر سی ساله خوشتیپ و مرموز و باسواد و باعرضه و شخصیت گوشی رو برداره و بعد بهش بگم من با دکتر کار دارم بعد به دکتر بگم بیا بریم رو تپه ها پیک نیک ! این کتاب یک عقده ای رو در من بیدار کرده ! عقده جنتل من ! یعنی از اول داشتمشا الان دوباره عود کرد ! به حضور یک جین از این شخصیت های انسانی نیاز دارم تا بتوانم باور کنم همه مردها ، همان هایی نیستند که زن ها را به چشم عکس های غیراخلاقی می بینند ... * امروز رفتم یک تئاتر دیدم . اجرای خصوصی بود و برای یک جشنواره بازبینی می شد . به دعوت یکی از دوستان رفتم . صحنه که تاریک می شد ، دلم موج می زد از یک حسرت عمیق ... برای کار کردن با استاد ... یک لحظه مجسم کردم دارم روی صحنه بازی می کنم و استاد از پایین میزان سن می دهد .... کدومتون کتاب بابالنگ دراز چاپ عتیقه زرین را خوانده است ؟ ترجمه داریوش شاهین و به قیمت ۳۵۰ ریال ! اینی که می گم من دارم و متعلق به پدرم بوده و من از سن ۹ سالگی هی دارم همچنان اونو می خونم . و اگه حس کنم کمی ازش فاصله دارم باز برش می دارم و می خونمش ... حالا دشمن عزیز رو کی خونده ؟ اونم از جین وبستره ولی من یک چاپ جدیدش رو پریسال خریدم و باید بگم خیلی حسادت آدم رو بر می انگیزه ... کلا در همه جای دنیا شخصیت های خوشبخت اینجورین . مثل سالی مک براید. خواهشا اگه اون تصویر احمقانه ای که ژاپنی ها در اون کارتون براتون ساخته اند رو هنوز به یاد دارید بریزیدش دور . سالی یک دختر فهمیده و عاقل است . اما نکته اینجاست ... او مایه دار است ، به همین واسطه فرصت همنشینی با مایه دارها را دارد که البته در جامعه آن زمان امریکا مایه دار ها چه شکلی اند ؟ جوان های خوشتیپ و نجیب که عصای باریک به دست می گیرند و با خانم ها مثل کریستال شکستنی رفتار می کنند ... داشتم می گفتم خودش مایه دار ، دوست مذکرش مایه دار و دشمنش هم مایه دار ! روابط در این دو کتاب وبستر برام خیلییییی لذت بخشه . چیزی که خودم همیشه حسرتش رو داشتم یعنی : سر و کار داشتن با مردهای کاملا محترم ! ( شما که بهتر می دانید مردهای ایرانی آن تعداد اندکشان که ظاهرا محترم اند بعد گندش در میاید و معلوم می شود چه جور موجوداتی هستند. البته اگر نوع کاملا محترمشان وجود دارد ما بی اطلاعیم چون به حول و قوه الهی هرگز با یکی از آنها برخورد نکرده ایم ) مردهای این دو کتاب بعضی وقتها لج درآرن ، خشکن ، مغرورن اما همه در نهایت انسان های محترمی هستن . به شخصصیت زن احترام می ذارن ... رابطه سالی و بی افش و دشمنش خیلی قشنگه . بی اف مایه دار و خوشتیپش ، هی براش دسته گل می فرسته ، هی منت کشی می کنه و دشمنش هم که البته همسرش می شه ! یک مرد قوی ، خوش تیپ و البته پزشک ... خوب خوب معلومه که این دنیا متعلق به زنی خوشبخت است ... خانم وبستر خواهر زاده مارک تواین بوده ، پدرش ناشر مایه دایر بوده و با یکی از طرفداران کتابهاش ، مردی که درکش می کرده ازدواج می کنه و سال بعدش فوت می کنه . برای شاید دهمین بار دارم دشمن عزیز رو می خونم و از خودم می پرسم چرا زندگی ما ایرانی ها این همه جاذبه در روابط انسانی ندارد ؟ چرا ما با این ظرافت با هم برخورد نمی کنیم ؟ من به دنیای رویایی و زیبای جین وبستر پناه برده ام ... چیزی که روحم این روزها نیاز دارد ... من کنار سالی مک براید می نشینم ، و چای خوردنش با دشمن عزیز را تماشا می کنم ... دشمن را می بینم که شیک و پیک در خانه اش نشسته و به سالی فکر می کند ... خانه ای امریکایی در وسط یک مزرعه بزرگ ، با شومینه ای زیبا و مبل های پایه بلند امریکایی ... جودی هم که با همسرش روی عرشه کشتی خصوصیشان به جنوب رفته است ... دایی محمد خدا بیامرزم ، وقتی فوت کرد من کلاس دوم راهنمایی بودم . اونم بیست و پنج - شیش سالش بود. کلا با بقیه خانواده مادری فرق می کرد. دلسوز بود. بلاکش خونواده بود. با نمک ، شوخ ، رمانتیک ... رابطه من و اونم خیلی رابطه جالبی بود. همیشه از بودن کنارش یه آرامشی پیدا می کردم . صدای قشنگی هم داشت. منم که به واسطه نوه اولی بودن و تنها نوه ی دختر ، جایگاه خاصی داشتم . الان خیلی به بودنش نیاز دارم. اگه الان بود نمی دونم چی بهم می گفت ... بچه که بودم همیشه موهام رو کوتاه کوتاه میکردم . موهای من فر و مشکیه . اونم همیشه می گفت بزرگ که شدی موهاتو بذار بلند شه . بعد می گفت این موها بلند بشن چی می شن ... ده سالی می شه که موهام رو دیگه کوتاه نمی کنم ... کاش بودش لااقل از موهام تعریف می کرد ... چه قدر فی سبوک جای عجیبیه ! برای این استتوسم :

برچسبها: جودی آبوت, سالی مک براید, بابالنگ دراز, دشمن عزیز, جین وبستر, کلا آدم های وری هپی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت
12:53 توسط دختر آتش| |
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت
12:14 توسط دختر آتش| |
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت
20:28 توسط دختر آتش| |
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت
1:10 توسط دختر آتش| |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت
11:35 توسط دختر آتش| |
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت
12:20 توسط دختر آتش| |
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت
23:30 توسط دختر آتش| |
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت
13:37 توسط دختر آتش| |
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت
0:28 توسط دختر آتش| |
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت
12:25 توسط دختر آتش| |


