تبليغاتX
حرف های نگفته
حرف های نگفته

...چند سالی است که اینجا فریاد می زنم ... این چاه من است

 

 

خدایا یه بار گفتم من غلط کردم !

تو درستش کردی ...

به خدا یه عمر نوکرتم خدا .... چه کردی ....

خدایا من خیلی شرمندتم ... اما خیلی بزرگی که سربلندم کردی . اون عذاب وجدان کوفتی و دردی رو ازم گرفتی ...

خدایا ببخشید که آدم نیستم ... تو آدمم کن ...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:53 توسط دختر آتش| |
 

 

مدت ها بود این حد از غم و غصه را تجربه نکرده بودم . حتی نمی توانم درباره اش فکر کنم . حالم خوب نیست .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 12:14 توسط دختر آتش| |
 

 

فقط از خوشی ها و حاجت ها اشانتیونش رو می دی به ما دیگه ؟؟؟

خیلی دلم گرفته ازت !

از خودت و کلهم بنده هات !!!

خیلی هوامونو نداری .................................................................................................

 

بنده های بی کس و تنهات رو به کی پاس می دی آخه ؟؟؟

مثلا اینجوری روی خوش نشون نمی دی، اشک ما رو درمیاری بریم پیش کی شکایت ؟؟؟

حق داری ... نمی دونی مظلوم گیر افتادن چه مزه ای داره ...

نمی دونی ظلم چه مزه ای داره ...

آخه تو خدایی

رو زمین نیستی

حواستم نیست به بنده هاییت که فقط تو رو دارن !

 

خدایا این روزا فکر میکنم اونایی که کیلو کیلو حق الناس گردنشونه ، تو رو مصادره کردن ! نذار باورم بشه ...

 


 

 می دونی روز مادر نتونی واسه مادرت هدیه ای بگیری چه مزه ای داره ؟

می دونی دست خالی جلو مادرت باشی چه مزه ای داره ؟

نه ...

آخه تو لم یلد ولم یولدی ...

 

مامانم قربون دستات برم ... کی میاد اون روزی که یه تیکه جواهر برات بخرم . کی می شه ما هم یکم از این دنیا حقمونو بگیریم ...

تویی که تو دلای شکسته ای بشنو...

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 20:28 توسط دختر آتش| |
 

 

می دونی ، بعضی آدما هستن ... فقط تو رو دارن ... تو غماشون ، شادیاشون ، خستگی هاشون ، خوشی هاشون ... هی به تو فکر می کنن .

اگه همه عالم دلشون به آدما خوشه ، اونا دلشون به خوشه .

خواهش می کنم ازت ، هواشون رو داشته باش ، بهشون حال بده ، اونا رو به جایگاهی که حقشونه برسون ...

دل آدم چیز حساسیه . بهتر بگم دل من . را به را می گیره ! را به را غصه می خوره .

یه شعری پشت یه کامیونی بود همیشه می خندیدم بش اما حالا می بینم پر مغز بوده . می فرماید :

لوتی! خودت آنقدر زیبا

جهانت را چرا زشت آفریدی ؟؟؟؟؟

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 1:10 توسط دختر آتش| |
 

 

خدایا بی نهایت ازت ممنون و متشکرم ... خدایا اگه دست داشتی من دستت رو می بوسیدم اما تو مجرد و غیر مادی هستی ...

خدایا امروز خیلی روز خوبیه برای من . خدایا یکی از آرزوهای منو برآورده کردی . خیلی دوستت دارم . دلم می خواد امروز یه چیزی بین مردم خیرات کنم ... به این امید که بقیه دعاهام رو هم مستجاب کنی ...

می دونی سایز آرزو ها که واسه تو فرقی نداره . مثلا چه منفجر کردن یه سری آدم ظالم و تروری ست باشه و چه یه مسافرت باحال ... دنیا از اونجایی که مال خود شماست فرقی براتون نداره که ، همه کار می تونی انجام بدی .

به هر حال خدای خوب و عزیزم که می دونی اینجاها هستی اما نیستی ! می خوام بدونی که درسته خیلی خوشحالم و ممنونم ازت اما در تک تک لحظه های از این به بعد مثل اون بچه هایی که تازه افتادن به تاتی تاتی کردن ، دو دستی منو بگیر یا من دو دستی تو رو می گیرم ... قدر یه پلک زدن منو رها نکن .

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 11:35 توسط دختر آتش| |
 

 

دیشب تا پاسی از شب بیدار موندم واسه اینکه با وجود تمام مشکلاتی که نتم داشت ، پیج فی سبوکم رو حذف کنم . در آخرین مرحله فی سبوک پرسید دلایلتون برای این کار رو بگید و من گزینه ی " در فی سبوک احساس امنیت نمی کنم " رو زدم .

بعد توضیح میاد که ما فلان تدبیر امنیتی رو اندیشیدیم ... چه کردیم ... مثل این آدمهای بدبختی که لاوشون داره ولشون می کنه هستا ، هی می گه من که برات چه می کنم و چه نمی کنم ... من برات که گل می خرم ... بذارم بری ؟؟؟

بعد اینو رد می کردی ، یه دیو سه سر دیگه میومد جلوت ، عکس یه مشت از فرندامو گذاشته می گه : این و این و این " دلشان برایت تنگ خواهد شد فلانی ! برایش پیغامی بفرست ."

خلاصه یک ننه من غریبم بازی درآورد که نگوووو . بعد مگه می شد حذف رو تایید کنی ! یک لحظه توهم زدم نکنه خود شخص آقای فی سبوک عاقشقم شده می ترسه دیگه من عکسای خوشکل مامانی براش نذارم ؟؟؟!!! En tous cas ۱ ما حذفش نمودیم !

بعد شروع کرد ایمیل من فدایت شوم فرستادن Alors۲ ما اصلا هم دلمون نسوخت . خیلی هم حس خوبی داریم ...

این اواخر خیلی از فی سبوک کشیده بودم . من اومدم همه اون آدمهایی که نمی خوام رو تو یه دسته گذاشتم بعد عکسام رو نمی ذارم اونا ببینن ُ دیشب دیدم مرتیکه،ُ فی سبوک رو میگم ، یه سری از عکسام رو واسه همه نشون می داده !!! اینقدرررررر کفرم دراومد که این کارو کردم !

 

از این بگذریم ... دیروز ... چیزهایی خیلی بدی به گوشم خورد ! یکی یه حرفایی بهم زد که چار ستون بدنم لرزید ... درباره یک آدمی که من می شناسم ... وای خدایا ... حرفهایی که ... آی آدم هایی که دارید این پیج رو می خونید جان مادرتون از رو ظاهر قضاوت نکنید ! تو رو به خدا نگید فلانی چه آرومه ، مظلومه حتما آدم خوبیه ، به قرآن اینجوری نیست .

سرم سوت کشید ... چه قدرررررر همه و همه دارن به انحطاط کشیده می شن . دیگه حرفی ندارم . یعنی واقعا واژه ها از بیان عمق فاجعه عاجزن ....

خدایا همه اونهایی که الان پاکدامن هستند رو از بدی ها حفظ بفرما . خدایا همه نوجوون های ما رو در راه راست و درست قرار بده و همیشه حافظ و نگهبان ما در تک تک ثانیه ها باش و ما را به جایی ببر که خود می پسندی ...

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 12:20 توسط دختر آتش| |
 

 

سالی مک براید در اتاق مطالعه اش ، تنها با جنتل من سرسخت داستان یعنی همون دشمن عزیز ... یک آرتیستیک کیس و چند ماه بعد ... فالینگ این لاو فور اور !

 

بله ! خوب با وجود مشتی جنتل منگ و جفنگ من و داغون من و ... تا شعاع چندین کیلومتری خودم آیا من نباید دپرس بشم ؟؟؟

خوب یعنی چی ؟؟؟ منم دلم می خواد از اتاق مطالعه شماره ۵۰۵ رو بگیرم ، بعد خدمتکار یک دکتر سی ساله خوشتیپ و مرموز و باسواد و باعرضه و شخصیت گوشی رو برداره و بعد بهش بگم من با دکتر کار دارم بعد به دکتر بگم بیا بریم رو تپه ها پیک نیک !

این کتاب یک عقده ای رو در من بیدار کرده ! عقده جنتل من ! یعنی از اول داشتمشا الان دوباره عود کرد !

به حضور یک جین از این شخصیت های انسانی نیاز دارم تا بتوانم باور کنم همه مردها ، همان هایی نیستند که زن ها را به چشم عکس های غیراخلاقی می بینند ...

 

* امروز رفتم یک تئاتر دیدم . اجرای خصوصی بود و برای یک جشنواره بازبینی می شد . به دعوت یکی از دوستان رفتم . صحنه که تاریک می شد ، دلم موج می زد از یک حسرت عمیق ... برای کار کردن با استاد ... یک لحظه مجسم کردم دارم روی صحنه بازی می کنم و استاد از پایین میزان سن می دهد ....

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:30 توسط دختر آتش| |
 

 

کدومتون کتاب بابالنگ دراز چاپ عتیقه زرین را خوانده است ؟ ترجمه داریوش شاهین و به قیمت ۳۵۰ ریال ! اینی که می گم من دارم و متعلق به پدرم بوده و من از سن ۹ سالگی هی دارم همچنان اونو می خونم . و اگه حس کنم کمی ازش فاصله دارم باز برش می دارم و می خونمش ...

حالا دشمن عزیز رو کی خونده ؟ اونم از جین وبستره ولی من یک چاپ جدیدش رو پریسال خریدم و باید بگم خیلی حسادت آدم رو بر می انگیزه ...

کلا در همه جای دنیا شخصیت های خوشبخت اینجورین . مثل سالی مک براید. خواهشا اگه اون تصویر احمقانه ای که ژاپنی ها در اون کارتون براتون ساخته اند رو هنوز به یاد دارید بریزیدش دور . سالی یک دختر فهمیده و عاقل است  .

اما نکته اینجاست ... او مایه دار است ، به همین واسطه فرصت همنشینی با مایه دارها را دارد که البته در جامعه آن زمان امریکا مایه دار ها چه شکلی اند ؟ جوان های خوشتیپ و نجیب که عصای باریک به دست می گیرند و با خانم ها مثل کریستال شکستنی رفتار می کنند ...

داشتم می گفتم خودش مایه دار ، دوست مذکرش مایه دار و دشمنش هم مایه دار !

روابط در این دو کتاب وبستر برام خیلییییی لذت بخشه . چیزی که خودم همیشه حسرتش رو داشتم یعنی : سر و کار داشتن با مردهای کاملا محترم ! ( شما که بهتر می دانید مردهای ایرانی آن تعداد اندکشان که ظاهرا محترم اند بعد گندش در میاید و معلوم می شود چه جور موجوداتی هستند. البته اگر نوع کاملا محترمشان وجود دارد ما بی اطلاعیم چون به حول و قوه الهی هرگز با یکی از آنها برخورد نکرده ایم )

مردهای این دو کتاب بعضی وقتها لج درآرن ، خشکن ، مغرورن اما همه در نهایت انسان های محترمی هستن . به شخصصیت زن احترام می ذارن ...

رابطه سالی و بی افش و دشمنش خیلی قشنگه . بی اف مایه دار و خوشتیپش ، هی براش دسته گل می فرسته ، هی منت کشی می کنه و دشمنش هم که البته همسرش می شه ! یک مرد قوی ، خوش تیپ و البته پزشک ...

خوب خوب معلومه که این دنیا متعلق به زنی خوشبخت است ... خانم وبستر خواهر زاده مارک تواین بوده ، پدرش ناشر مایه دایر بوده و با یکی از طرفداران کتابهاش ، مردی که درکش می کرده ازدواج می کنه و سال بعدش فوت می کنه .

برای شاید دهمین بار دارم دشمن عزیز رو می خونم و از خودم می پرسم چرا زندگی ما ایرانی ها این همه جاذبه در روابط انسانی ندارد ؟ چرا ما با این ظرافت با هم برخورد نمی کنیم ؟

من به دنیای رویایی و زیبای جین وبستر پناه برده ام ... چیزی که روحم این روزها نیاز دارد ... من کنار سالی مک براید می نشینم ، و چای خوردنش با دشمن عزیز را تماشا می کنم ...

دشمن را می بینم که شیک و پیک در خانه اش نشسته و به سالی فکر می کند ... خانه ای امریکایی در وسط یک مزرعه بزرگ ، با شومینه ای زیبا و مبل های پایه بلند امریکایی ...

جودی هم که با همسرش روی عرشه کشتی خصوصیشان به جنوب رفته است ...

 

                                  

                                        

 

 

 

 


برچسب‌ها: جودی آبوت, سالی مک براید, بابالنگ دراز, دشمن عزیز, جین وبستر, کلا آدم های وری هپی
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:37 توسط دختر آتش| |
 

 

دایی محمد خدا بیامرزم ، وقتی فوت کرد من کلاس دوم راهنمایی بودم . اونم بیست و پنج - شیش سالش بود.

کلا با بقیه خانواده مادری فرق می کرد. دلسوز بود. بلاکش خونواده بود. با نمک ، شوخ ، رمانتیک ...

رابطه من و اونم خیلی رابطه جالبی بود. همیشه از بودن کنارش یه آرامشی پیدا می کردم .

صدای قشنگی هم داشت.

منم که به واسطه نوه اولی بودن و تنها نوه ی دختر ، جایگاه خاصی داشتم .

الان خیلی به بودنش نیاز دارم. اگه الان بود نمی دونم چی بهم می گفت ...

 

بچه که بودم همیشه موهام رو کوتاه کوتاه میکردم . موهای من فر و مشکیه . اونم همیشه می گفت بزرگ که شدی موهاتو بذار بلند شه . بعد می گفت این موها بلند بشن چی می شن ...

ده سالی می شه که موهام رو دیگه کوتاه نمی کنم ...

کاش بودش لااقل از موهام تعریف می کرد ...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:28 توسط دختر آتش| |
 

 

چه قدر فی سبوک جای عجیبیه !

برای این استتوسم : امشب شبکه خوزستان " مریم و میتیل " رو نشون داد ... بدجوری نوستالژیک بود ... اون سالها که ما کوچولو بودیم ... کانون پرورش فکری می رفتیم ... چه قدر اون موقع هنرمندا متعهد و باسواد بودن ... مترلینگ الگوی کارشون بود ... تئاتر کودک داشتیم ... حالا چی ؟؟ اصلا چهره شهرها هم زشت شده ... فیلم های اون موقع ها رو که می بینم انگار ایران اون وقت ها بهتر بوده ... الان همه بد شدن ... صداقت دیگه نیست ... آدما همه پلید شدن ... بیچاره بچه های این دوره دلم خیلی براشون می سوزه ...................ما با چه آثاری بزرگ شدیم ... خاطرات قشنگ داریم اما اونا چی ؟؟

یک نفر که تا به حال در عمرش ۱ کتاب غیر درسی نخونده ، که پدر و مادرش هیچ کار فرهنگی روش انجام ندادن ، یکی که اومده توی تئاتر تا بتونه آزادانه با مردها و پسرها در ارتباط باشه ، عضو فیسبوک شده تا مخفیانه بتونه به همون آقایون پیغام بده ، یکی که به دوستش که رفته خارج درس بخونه می گه اگه می تونی قبل از ازدواج عمل ترمیم انجام بدی راحت باش وگرنه یه فکر دیگه بکن ، یکی که شعارش به مجردا اینه که همه برید حال و حول کنید ، یکی که هرجا میره شوهرش رو نمی بره تا راحت! باشه ...

کامنت برام گذاشته :

بیچاره بچه هامون ....

دیشب می خواستم کلی حرف بهش بزنم اما جلوی خودم رو گرفتم و امروز فقط براش نوشتم : گندم از گندم بروید جو ز جو

البته می دونم که نخواهد فهمید ... که می خواستم بهش بگم عوضی ! تو که تفریح باحالت قلیون کشیدن مخفیانه با چندتا دختر ۱۸ ساله ابله تر از خودته ، تو که شعورت الان در این حده ، تو که نماز می خونی چون فکر می کنی اگه نخونی خدا چیزایی که می خوای رو بهت نمی ده ، تو که شوهر کردی تا آزادی داشته باشی ، تو که ادعای بازیگریت می شه ولی به میمیک می گی مینیک ، تو که تو تمرین بیان فقط میازار موری که ... رو بلدی بخونی ، تو که متاهلی ولی معتقدی با شوهر بیرون رفتن حال نمی ده و مجردا باید همه گندی بزنن تا به دلشون نمونه ... آره ... بیچاره بچه ای که از تو متولد بشه ... بیچاره بچه ای که مادرش تو باشی ... بچه ای که ۱ جلد کتاب تو خونشون پیدا نشه ... بیچاره بچه ای که از همون ابتدای انعقادش مادرش هی با رفقاش اس ام اس بازی کنه و به پسرای مجرد بگه گلم ، نفس ، عزیزم ...

خدایا می دونی که اگه همه چند میلیارد آدم دنیا تا معز استخون به این عقاید ایمان بیارن ، من از اصولم دست نمی کشم ... حتی اگه بهم بگی هیچ بنده ی همتایی برای من قرار ندادی ...                            حتی اگر بدونم تو کل دنیا هیچ کس با عقاید من وجود نداره من موضعم رو رها نمی کنم

اما لطفا یه جوری حالیم کن که برات مهمه ... خیلی چیزا برات مهمه ...

 

 

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:25 توسط دختر آتش| |